تبلیغات
دل نوشته های تنهایی

دل نوشته های تنهایی
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 دی 1391 توسط سعیده

 

حس خوب داشتن

حال خوب داشتن

روز خوب داشتن

نعمتیست که رفتنت به من هدیه کرد



نوشته شده در تاریخ جمعه 28 مهر 1391 توسط سعیده
سلام به همه ی دوستای گلم.من یه معذرت خواهی به همتون بدهكارم .واقعا وقت نداشتم بیام  نتووبلاگو آپ كنم.ایشالا ازین به بعد میام




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 دی 1390 توسط سعیده

 

شبی باکوله باری ازحسرت

چشمانم رارو به فردا بستم

باز دراین خیال مبهم سربرزمین می گذارم

که آیاتومال منی یا...؟

آه که باهرنفس عمیق تاعمق وجودم ازآتش دوریت می سوزد

واز این غصه ی بزرگ که روی شانه هایم سنگینی می کند

من طاقت وتحمل این همه  سختی وسنگینی راندارم

اگربر نگردی زیر آوار سختی ها له میشوم

کاش به من دل می سپردی تادرمیان شهربه دنبالت نگردم

عشقم سالهاست گمشده ای بیش نیست

در کویر سردوتاریک دلم بی هدف درحرکتم

هیچ نشانی نیست که مرابه تو برساند

کجابرم که فقط حُرم نفس های توباشد

بوی زندگی باشدوامیدباشد

کجای این دنیا بروم ودردعشقت راپیش چه کسی ببرم تاباور کنی،

زندگی برای من دیگربه ته رسیده

آری...

به ته دنیابدون تو رسیدم

خداروچه دیدی شایدباتوباشم وعاشقونه پیشت مونم

تادم مرگ می پرستمت اگه پیشم بمونی

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 آذر 1390 توسط سعیده

ناخدا

توی دنیایی که هرکی یه دردبی درمون داره

به چه امیدی واسه باتوبودنم دعاکنم

وقتی دارم می بینم که سنگدل ترین آدم تویی و

باهرنگاه سردانگارتیشه به ریشۀ احساساتم می زنی

صدات سردوبی روحه

دارم کم کم حس میکنم که نفرت ازش میباره

خسته شدم ازاین همه دنبال توبودن ونرسیدن

ازخودم متنفرم که چرا عمرم روبه پای توگذاشتم

به پای کسی که هیچ وقت نفهمیددوستش دارم

خسته شدم ازاین نگاه های سنگین مردم

کاش میتوانستم درآغوشت بگیرم وزارزارگریه کنم

لااقل اینجوری ازکوه غصه هام باخبرمی شدی

شدم مثل یک کلاغ پرسفید توی دشت سیاهی ها

دشتی که کثافت از سروروش میباره

که به هرنحوی وباهرکثیفی میخادتوروهم سیاه کنه

درست مثل بقیه ی کلاغ ها

خسته شدم ازاین همه حرف وحدیث مردما

دیگه تحمل ندارم دلم فقط میگه بیا

آره میدونم بی توکشتیهام بدجوری به گل نشست

فقط توناخدای این کشتی شکسته منی

اگه بیای ودستموبگیری

باهم بشیم همسفروسری به رویابزنیم

تازه باورم میشه که کنارتوبودن چقدرخوبه

آره واقعاخوبه،این یه حس زیباست

آخ که فقط خیاله ومنم توروفقط تورویامی بینم

وقتی شنیدم که میری تموم دردای دنیامثل یک پتک خورد توقلبم

بدجوری خوردم به زمین ودرحال جون دادن بودم

امانمی دانم چراحواس تواینجانبود

فقط فکررفتن بودی وگفتی قسمت نبود

آره قسمت من ازاین دنیافقط بدبختی هاش شده

تموم غنچه های دلم وانشده پژمرده شد

تمام راه های دلم متروکه شد متروکه شد

دلم برای دیدن توخداخدامیکرد بازم

گفتی میری امابازم واسه توپرپرمی زدم

واسه یه لحظه دیدنت به کوچه هاسرمیزدم

ازخم کوچه میشنیدم صدای پای کسی رو

پشت دیواریواشکی فقط میدیدمت تورو

نشستموبانگاه توی تاریکی همراهیت کردم

وتوی دلم ازت برای همیشه خداحافظی کردم

 





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 آبان 1390 توسط سعیده
سلام به همه ی دوستای گلم. از همتون معذرت میخوام مخصوصا از آقایاخانوم تنها.اگه وقت کردم بازم میام
بازم شرمنده...فداتون بشم
دوستون دارم




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 شهریور 1390 توسط سعیده

مهتاب دلم امشب هاله ای سرد در دور خود دارد

حریم سرد نگاهت را امشب هم انتظار دارد

عشق من

من از نگاه سرد تو در خودشکستم

دلم بی تو در کنج خرابات شهر مرده

بیا ای روشن تر ازخورشید

همه جارا درخشان کن

مثال دست های مهربان خداباش

دلم   را در انتظار دیدنت نگذار

یار بی وفای من بیا دوستت دارم

 از:سعیده






نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 10 شهریور 1390 توسط سعیده
 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را.
دکتر علی شریعتی یادش گرامی باد

 





دنبالک ها: sms،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 شهریور 1390 توسط سعیده




نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 6 مرداد 1390 توسط سعیده

میــان خلــوتــی کـه از جنــس سکــوت تـوســت،ارام نشســته ام و بــی خیــالِ

تیــک تــاک ســـاعت هـای دیــواری،ایــن روزهــا و شبهــا را مــرور میــکنــم و در

دلــم انــگــار هــزار حــرف نگفـته ســر بــاز میــکنــد.

دستهــای خــالــی ام زانــوهــای خستــه ام را بغــل کــرده اسـت،بــرای خــودم

کــه تنهـــا مثــل خـودم هستــم گــریــه میــکنم،ایــن اشکهـــا سالهـــاست کـه

همـــراه همیشگـــی بغـض مــن انــد.

تقــویــم را کــه ورق میــزنــم،خــاطــرات کمــرنــگ کــودکـی ام،نمیــدانــم لبخـــند

میــزننـــد یــا دهــن کجــی میکننـــد،امــا هـــرچــه هسـت انگـــار از گــذشتــه

هــای دوری بــا نگـــاه ســرد امــروز مــن بیـــگــانـه انــد.

دوبـــاره کنــار ایــن کــاغــذ هــای خـــط خـــطی و ایــن خـاطــرات کهنــه نشستـــه

ام و خلــوت خـالــی ام را با شــب تقسیــم کــرده ام.

شــب کــه همیــشه همــراه تنهـــایی مــان کوچــه پــس کوچــه هـای ایــن

قلبهـــای زخــم خــورده را عبـــور کــرده اســت دریــغ از یکبـــار گلـایــه،تمــام خنــده

ها و گـریـه هـایـمــان را بــا خـود بــه تــاریکـی هــای ابـدی سپــرده اسـت...

 





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 تیر 1390 توسط سعیده

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب، خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 

عكس




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 تیر 1390 توسط سعیده

خانه که نیستم
کلید را همان دم در
زیر گلدان همیشگی مان گذاشته ام
رؤیایت اگر آمد
پشت در نمی ماند





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 8 تیر 1390 توسط سعیده

 


تو میروی

شب میشود

و قلب من پر پر میشود

و نا امید می شوم..و حقیر می شوم

چوخاکی می شوم

که بر ان نسیمی نمی وزد

و بارانی نمی بارد

و در ان گلی نمی روید

و بر سرش ستاره ای نمی درخشد

تو میروی

و من تنهای تنها می مانم

تو میروی

ومن در غم خود خاک میشوم....!





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 توسط سعیده




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 توسط سعیده




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 فروردین 1390 توسط سعیده
 

شكسپیر میگه: خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ...

 خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ...

 خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد.......

 

خیانت یعنی تنهایی همین حالی که من دارم  همین بغضی که میبینی همیشه تو صدام دارم....

 

 

 





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 فروردین 1390 توسط سعیده
  



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 فروردین 1390 توسط سعیده

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق

    یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق

        بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار

             اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار

                  زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی

            رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی

        آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک

   اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک

تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود

    دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود

         تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری

              تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری

                   پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی

                      تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی

                          داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن

                              رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون

                         تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق

                   منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق

               نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه

              تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه

              عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک

              گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک

                 نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش

                     شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش

                       و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره

                          پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره

                              اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم

                              بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم

                              ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد

                              روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد

                              بـه خـدا نـمــیـری از یاد





نوشته شده در تاریخ جمعه 27 اسفند 1389 توسط سعیده
شقایق گفت  با خنده : نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی
هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست

 
واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت
اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل

و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط سعیده

 


جهان ، بسان قطاری ست ، جاودان در راه

که روی خطّ زمان ، چون شهاب می گذرد.

گذارش از دل تاریک دره های ازل

به سوی دشت مه آلود و ناپدید ابد

چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد !

مسافران قطار

نه از ازل به ابد ، آه ، فرصتی کوتاه

همین مسافت بین دو ایستگاه ، از راه

درین قطار به سر می برند ، خواه نخواه

دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ

وجود مختصری در میانه دو عدم

به نام عمر ، که آن هم چو خواب می گذرد !

کنار پنجره ای چون مسافران دگر

به آنچه مهلت دیدار هست ، می نگرم

به این طبیعت خاموش ، کائنات ، حیات

-
که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد -

به سرنوشت بشر

به این حکایت غمگین که « زندگی » نامند

به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ !

به بی پناهی انسان درین ستم بازار

به خانواده ، به مادر ، پدر ، وطن ، فرزند

به همرهان عزیزی که زودتر از ما

در آن کرانه بی انتها ، پیاده شدند

به عشق ، نور امیدی درین سیاهی ِ کور !

به دل ، که با همه ناکامی و ملال و شکست

هزار آرزوی ناشکفته در او هست !

به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد ؟

به آسمان ، به پرنده ، درخت ، دریا، کوه

به گرم پوئی باد ،

به سرد مهری ماه ؛

که بی خیال تر از آفتاب می گذرد

کنار پنجره ام با خیال خود ، ناگاه

صدای سوت قطار

ز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار

که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد

پیاده باید شد !

در آن کرانه بی انتها ، در آن تاریک

تنم به سان غریقی ست در کشاکش موج

نه هیچ راه گریزی به بی کران فضا

نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا

نه هیچ نقطه پایاب و

آب می گذرد





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط سعیده

شبهای بی قراری

 

چشمانت راباز کن وبنگربه من

آری ببین

من همان یارجوان وزیبایت بودم

اماحال تونیزمرانمی شناسی

سکوت همدم تنهایی من است

وهق هق لالایی این شبهاست

شبهای بی قراری

شبهایی که تاصبح چشم به درمنتظرورودت بودم

اماتونیامدی

بی خبررفتی،بی علت رفتی،نمی دانم چرارفتی

ولی رفتی وبعدازرفتنت قلبم

مانندکبوتران بال بال میزد

واشک می ریخت

بیا ای نیازمن به زندگی

بی توعاشقی بی معناست

بی توحتی راه آسمان هم نیز بسته است

وتنهای تنهادر این زندان تنهایی،بی توبه سرمیبرم

ولی نومید نشدم

آری برگشتی

امادرسایه سارزندگی حتی سایه ی دیوارهم نبود

تکیه گاهی نبود

وحتی دیگردلی نبود

درزیر آوارغرورت له شده

واشک چشمانم خشکیده

واین همان دریاچه ای بودکه توآرامشت راازآن می گرفتی

اماحالاپرتلاطم ترازدریایند

ماتم زده ترازمرداب اند

که دیگرهیچ اثری ازحیات در آن نیست...


از:سعیده 





.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک