تبلیغات
دل نوشته های تنهایی - مسافر از فریدون مشیری

دل نوشته های تنهایی
 

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط سعیده

 


جهان ، بسان قطاری ست ، جاودان در راه

که روی خطّ زمان ، چون شهاب می گذرد.

گذارش از دل تاریک دره های ازل

به سوی دشت مه آلود و ناپدید ابد

چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد !

مسافران قطار

نه از ازل به ابد ، آه ، فرصتی کوتاه

همین مسافت بین دو ایستگاه ، از راه

درین قطار به سر می برند ، خواه نخواه

دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ

وجود مختصری در میانه دو عدم

به نام عمر ، که آن هم چو خواب می گذرد !

کنار پنجره ای چون مسافران دگر

به آنچه مهلت دیدار هست ، می نگرم

به این طبیعت خاموش ، کائنات ، حیات

-
که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد -

به سرنوشت بشر

به این حکایت غمگین که « زندگی » نامند

به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ !

به بی پناهی انسان درین ستم بازار

به خانواده ، به مادر ، پدر ، وطن ، فرزند

به همرهان عزیزی که زودتر از ما

در آن کرانه بی انتها ، پیاده شدند

به عشق ، نور امیدی درین سیاهی ِ کور !

به دل ، که با همه ناکامی و ملال و شکست

هزار آرزوی ناشکفته در او هست !

به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد ؟

به آسمان ، به پرنده ، درخت ، دریا، کوه

به گرم پوئی باد ،

به سرد مهری ماه ؛

که بی خیال تر از آفتاب می گذرد

کنار پنجره ام با خیال خود ، ناگاه

صدای سوت قطار

ز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار

که قدر نیم نفس منتظر نخواهد شد

پیاده باید شد !

در آن کرانه بی انتها ، در آن تاریک

تنم به سان غریقی ست در کشاکش موج

نه هیچ راه گریزی به بی کران فضا

نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا

نه هیچ نقطه پایاب و

آب می گذرد





.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک